|
|
|
|
|
|
|
اشاره: اين مطلب همان روزهايی که خاتمی از سعدآباد رخت میبست و بازار خداحافظی با او گرم بود، در جايی ديگر از اين جهان مجازی منتشر شده بود. اما آن جای ديگر را شهرياری بود که نيک به آيين روزنامهنگاری آشنا بود و وفادار و همين که چند نفری- اين را خوانده و نخوانده- به حضرت اش گرزيدند، فرمود به زدودن اين مطلب مفلوک، از صفحه ی جهان مجازی. از ديگر سوی، آن روزها که گنبد خضرای اين سايت را میافراشتم، دوستانی وعده کردند که باشند و اکنون نيستند. حال من از زور بیمطلبی و تهیدستی است که اين را اين جا بازنشر میدهم و شما هم، اگر عمر اضافه آورده ايد، بخوانيد اش. سه سيد فاطمی، خمينی، خامنهای، خاتمیبنیاسراييل در اسارت فرعون بودند که خداوند موسا- صلوات الله عليه- را برگزيد تا از بار بندگی و زبونی برهاند اشان، و اين فرزندان ابراهيم- صلوات الله عليه- را وارثان زمين کند و نعمت اشان دهد. پس موسا- صلوات الله عليه- را سوی فرعون فرستاد با معجزههايی که قدرتی برتر را به ياد فرعونيان بياورد. موسا که عصای اش را میانداخت اژدهايی دلهرهآور پيدا میشد و نفسها را به شماره میانداخت و آن گاه که فرعون از آزاد کردن بنیاسراييل سر باز زد، موسا- صلوات الله عليه- عصای اش را به نيل زد که تا سه روز نيل رنگ و بوی خون بگيرد. نخستزادگان مصر به نفرين اش در يک شب، پيش چشمان پدران اشان جان دادند و سرانجام، آن گاه که قرار شد بنیاسراييل از نيل بگذرند، فرعون را هم با سپاهيان اش در آب دفن کرد تا حتا گوری هم از او به جا نماند، چه رسد به هرمی و حرمی. و اين همه، نياز بود برای طاغوتی که میگفت: «أنا ربکم الأعلی.» موسا- صلوات الله عليه- مايه ی دلگرمی بنیاسراييل بود در برابر دشمنان. هيبت اش عذاب و خشم خدا را در چشم مینشاند و گرمای دوزخ را بر جان. در اجرای دستورات «يهوا»، چيزی جلودار اش نبود و گناهکاران را به سختی، به پادافره گناه اشان میرساند. اين چنين بود که هيبت موسوی، در خاطره ی تاريخی بنیاسراييل ماند، چنان که در جنگها، تابوت مقدس را پيشاپيش سپاه میبردند، چراکه به ديدن آن، دلهای اشان آرام میگرفت و قدرت اشان دوچندان میشد. اين هيبت، انگاری در عهدين هم، پيدا و پنهان، گنجانده شده بود که پيکرتراشان و نقاشان اروپا همواره موسا را، تنومند و چارشانه، با بازوانی ستبر و موها و محاسنی بلند و پرموج و پرپشت به تصوير میکشيدند و از همه ی عنصرها بهره میبردند تا هيبت و هيمنه ی موسا- صلوات الله عليه- را نشان دهند. اما بنی اسراييل، قوم بهانهجو و نافرمانی بودند. از سر همين نافرمانیها بود که پس از موسا نيز، چند بار به اسارت درآمدند. يک بار به لطف کورش هخامنشی باز آزاد شدند، اما عبرت نگرفتند. باز شيوه ی خود را پی گرفتند. پس بار ديگر در بند شدند، اين بار به دست روميان. اما پيامبران اشان برای اشان از آينده خبر دادند که مسيحايی خواهد آمد که ايشان را از بردگی و بندگی و سختی برهاند. بنیاسراييل بیصبرانه منتظر مسيحايی با هيبت موسوی بودند. اما عيسا- صلوات الله عليه- که ظهور کرد، سخن از رحمت و مهر و دوستی گفت. او نه سر ستيزه با روميان داشت، نه برنامهای برای رهايی بنیاسراييل و سرزمين مقدس. از محبت خدا میگفت و آمرزش گناهان و بخشايش مومنان، چه از بنیاسراييل، چه از روميان، چه از ديگران. آماج نکوهشهای او بيش از آن که سپاهيان رومی باشند، عالمان رياکار و دنيادوست يهود بودند. معجزههای عيسوی هم، از معجزههای موسوی، ديگر بود. مسيح بيماران را شفا میداد و مردگان را زنده میکرد. گويی آمده بود تا روحيه ی خشک و خشن بنیاسراييل را، نرم کند. پس بنیاسراييل که چشم به راه همچو موسايی بودند، او را دروغين خواندند و به آزار اش کمر بستند. تا آن که عالمان يهود، روميان را تحريک کردند که حضرت اش را به صليب کشند. پس آنان به نيرنگ دست يازيدند و خدا هم فريفت اشان که خدا بهترين فريبندگان است. با ظهور اسلام، اراده ی الاهی بر اين قرار بود که دين خاتم، جمع اين دو جنبه باشد و پيامبر خاتم- صلوات الله عليه وآله- هم، خود بر نکته تاکيد داشت. انقلاب اسلامی ايران، بازگشت به همان سنت موسوی «پيامبر- حاکم» بود، در قالب «فقيه- حاکم». و فقيه، جانشين امام بود در روزگار غيبت معصوم و امام معصوم، خود جانشين پيامبر. و بازگشت به سنت «حکومت خدا» بود بر زمين و سنت خليفه بودن انسان بر زمين، خدا را. چنين بود که تماميت جهان مدرن را به چالش خواند. پس ملت ايران، سپاه اسلام و سربازانِ حجت خدا شدند در برابر کسانی که به هبوط خو کرده بودند و عهد الست را فراموش. در اين ميان ايرانيان، همچون نخستين پيروان پيامبران، تنها بودند و راه خود را میبايست با توکل به خدای اشان، و به تنهايی، از ميان سختیها میگشودند. هشت سال جنگ، آشوبهای هر از گاه در گوشه و کنار کشور، محاصره ی اقتصادی و ... ايرانيان را ناچار به رويارويی کرد و اين رويارويی با سختیها، روحيه اشان را به سخت بودن و شايد بدبينی نزديک کرد. نيک به ياد دارم که پس از هشت سال جنگ، چگونه پس از هر رويدادی، نخستين واکنشی که به ذهن برخی میرسيد، مقابله به مثل بود و چندين بار، کشور تا آستانه ی درگيری ديگری پيش رفت. کشته شدن حاجيان ايرانی در حج سال 66، کشته شدن ديپلماتها و خبرنگار ايرانی در مزارشريف، و رويدادهايی از اين دست، هر بار که رخ میداد، عدهای را بیدرنگ، سودای جنگ و جبهه و جهاد در سر میانداخت. امام اگرچه در اين تکرار تاريخ، موسای زمان خود بود برای رهايی ايرانيان از چنگ و چنبره ی طاغوت و طغيان، اما باز عالِمی بود از علمای امت همان رسولی که رسالت اش جمع ميان سياق موسوی و سلک عيسوی بود. اين بود که جام زهر را سرکشيد و برخی را که جنگ را تا پيروزی، بر خود فرض میدانستند، در حيرت گذاشت. «نهضت ضد جمال» را هم نکوهيد تا ايرانيان بر اسوه ی حسنه ی پيامبر خاتم باشند که گاه، از خورد و خوراک اش میزد برای عطر و عنبر و عود. اما «خاتمی» با شعار گفتگو و مدارا آمد، تا هم روحيه ی ايرانيان
نرمتر شود و هم انيرانيان، ايشان را اهل خشونت نپدارند. و بگويد که ايرانيان
میخواهند مانند خود باشند و ديگران را هم به مهمانی معنويت دعوت کنند و با کسی سر
ستيزه ندارند. و نشان داد، که از راه مدارا و تحملِ مخالف هم میتوان ايستادگی کرد. و همين
تنشزدايی و لبخند و مدارا بود که امروز احمدی نژاد برای «مهرورزی» برنامه دارد و
ما برای گذر از هر تنگهای، راهکارِ گفتگو را هم در نظر میگيريم. خدای اشان توفيق
دهاد.
بازنشر يا نقل قول از مطالب اين سايت، با اجازه و ذکر منبع، يا بدون اين کارها، مايه ی مسرت ما است. |