|
|
|
|
|
|
نامهقرار به نوشتن ندارم. گفته اند که نامهای بنويسيم به شما. اما نمیدانم بايد بنويسم يا نه. که حرفی نيست برای گفتن و نوشتن. برای آه کشيدن چرا! هر چه هست شما بهتر میدانيد که گاه، رازهای نهان ام، به اشاره ی شما بر من هويدا میشود. نيز، عبد را موقوف روز و ماه بودن، برای سخن گفتن با مولا، چندان شايسته نيست. آنان که در خيل اتان به از ما اند، پيوسته همين فريضه میگزارند. ماه و خورشيد نيز همين آينه میگردانند. ولی آن چه در خور نوشتن باشد، همان خواست تعجيل است در ظهور. جايی خوانده ام که خواهش، آن گاه برآورده میشود که پيوسته و باسماجت باشد و صورت تهاجم به خود بگيرد. اما ... همه ی سماجت ام برای خواستن، در دعای کميل شب جمعهای خسته و ندبه ی خوابآلود صبح جمعهای هرازگاه، خلاصه میشود و پس از آن، امام زمان ام را در هزار و اندی سال پيش، يا سالها بعد، تنها میگذارم و سرگرم بازیهای زمانه ی خود میشوم. روزگار ما همان است که جد بزرگوار اتان، در توصيف آخرالزمان گفت. روزها با ايمان از خانه برون میشويم و شب هنگام، بیايمان به خانه بازمیگرديم. دينداری همانند آتش به کف نگاه داشتن است. ما به اين احوال خو کرده ايم. رضايت داده ايم که شبها تاريک باشد و روزها هم، خورشيد از پس ابری بتابد و کاری به کار امان نداشته باشد. خيلی گناه نمیکنيم. همين اندازه که روز امان بگذرد. در برابر ستمکاران و بيدادگران هم زياد خم نمیشويم. همين قدر که شر اشان از سر امان کم شود. دريغ که آن حالت هجوم و حمله هم در دعا، حاصل نشده مگر گهگاه که آن نيز- اکنون که نيک مینگرم- از درد خود ام بوده. دعا کرده ام که بياييد تا انتقام ام را از دشمنان بگيريد و به تاوان هر چه بر من و گذشتگان ام رفته، روزگار اشان را سياه کنيد و اين چنين ضعف خود را در پس هياهوی اين دعا نهفته ام. هيهات! هيهات منک الذله! هيهات که پسر حسين را، انديشه و انگيزه، اين باشد و هيهات که در سپاه شما، کسی با سودای برتریطلبی و کينهجويی راه يابد. قرار به نوشتن ندارم که از نوشتن میترسم. نه! از خود ام میترسم که اهل کوفه باشم. میترسم بنويسم که نوشتن، يادِ نامهنگاری اهل کوفه را باززنده میکند: «مير و مولای ام! بياييد که نخلستانها ميوه داده و تاکها بار آورده اند و جوانان آماده و شمشيرهای آهيخته امان به فرمان شما است و سر برابر يزيديان فرونمیآوريم.» میترسم که هنوز چندی از اين نامهنگاریها نگذشته، تاريخ تکرار شود و پيمان خويش و ياری شما را چنان واگزارم که از بام دارالخلافه ی اين کوفه شما را ندا رسد که: ای پسر رسول خدا! کوفه نيا که کوفه وفا ندارد. قرار به نوشتن نبود اما، خجسته باد نام شما که هر گاه از ذهن میگذرد، چشمان ام برای نوشتن از دستان ام پيش میافتند. و چه بیآلايش اند چشمها. برای نوشتن بهانه ی کلک و کاغذ نمیگيرند. مخاطب اشان هم جز شما کسی نيست. موقوف مسجد و مسابقه هم نيستند و منتظر نيمه ی شعبان هم نمیمانند. هر از گاه در جستجوی نگاه آشنای اتان، خسته از ديدن اغيار، به نوشتن میآغازند که عزيز علی ان اری الخلق و لاتُری. قرار به نوشتن نبود اما، اکنون که از خستگی چشمها سخن به ميان آمد، گوشها هم به فرياد آمده اند که های! ما را فراموش کردی. ما نيز خسته ايم بس که به سودای شنيدن «نبا عظيم»، هر روز در شلوغی صداها و خبرها لوليده ايم. صداهای آکنده از نوسان و اعوجاج که خبر تموجات و صعود و نزولهای دروغين را عربده میکشند. آه که ديگر سر و پا و ديگر اندام و اعضا هم به خروش آمده اند که ما هم بر خسته ايم. غوغايی به راه انداخته اند که سر سودازده و اين دل هرجايی نيز به موافقت ايشان، خاشع شده اند و آرزوی آمدن شما را مزمزه میکنند. بازنشر يا نقل قول از مطالب اين سايت، با اجازه و ذکر منبع، يا بدون اين کارها، مايه ی مسرت ما است. |