untitled
viviti

Web Hosting · Blog · Guestbooks · Message Forums · Mailing Lists
Easiest Website Builder ever! · Build your own toolbar · Free Talking Character · Email Marketing
powered by a free webtools company bravenet.com

 

بيد مجنون، روايت هبوط‌های پی‌درپی

و [خدا] به او گفت: «از همه ی ميوه‌های درختان باغ بخور، مگر از ميوه ی درختِ شناخت نيک و بد. که اگر از آن بخوری، مطمئن باش نابود خواهی شد.»عهد عتيق- کتاب پيدايش، 2، 1۶ و 17.

البته در الاهيات مسيحی است که خوردن ميوه ی درخت ممنوعه را همان گناه نخستين می‌دانند. به باور مسيحيان، مسيح نيز به تاوان همان گناه به صليب شد. در اسلام، اگرچه همانند مسيحيت از آن درخت، به درخت معرفت تعبير شده، اما معرفت چندان هم ممنوع نيست. از همين رو است که علامه طباطبايی، در پاسخ کربن فرانسوی که در باره ی هبوط و گناه نخستين پرسيده بود: «آيا عرفان اسلامی نيز به گناه آغازين معتقد است؟» گفته بود: «هبوط بشر، نقص يا عيب نيست. پس آن قدر هم گناه نيست. اگر ميوه ی ممنوع نبود، امکانات بی‌کران وجود هرگز به منصه ی ظهور نمی‌رسيد.» (داريوش شايگان- ديدار با آخرين حکيمان) حضرت علامه اين موضع را در الميزان نيز با تفصيل دارد.

در بيد مجنون، يوسف، شخصيت اصلی فيلم، يعقوب‌وار، نابينا است. اما اين يعقوبِ يوسف‌نام، صبر ايوب ندارد تا يوسفی برای اش پيراهنی بفرستد و سوی رفته چشمان اش را بازگرداند. پس سر از فرانسه درمی‌آورد برای درمان نابينايی اش. و فرانسه مهبط او می‌شود و به قول سيد شهيدان اهل قلم- اين تعبير را از او گرفتم- فرانسه، عرفاتِ يوسف است و نمادی از زمين در برابر بهشت. گمان می‌کنم برگزيدن سرزمين «لا غاسيوناليسم» و «لا مدغنيته» و «لائيسيته» و «لا ژوغنال» برای تمثيل هبوط يوسف، بی‌دليل نبوده. آمريکا اگر در ذهن ما، نماد دست‌آوردهای مدرنيته است و سرزمين پالايش‌گاه‌ها و بزرگ‌راه‌ها و آسمان‌خراش‌ها و کارخانه‌های بزرگ، فرانسه اما، مهد انديشه و نگاه متجددانه است و سرزمين «از دکارت تا دريدا».

پی رنسانس و جريان‌های پس از آن را، بايد از جنگ‌های صليبی گرفت. در خلال اين جنگ‌ها بود که اروپاييان با آثار فکری و فرهنگی عظيم مسلمانان روبه‌رو شدند، با تاريخ يونان و روم و پيشينه ی فکری و فلسفه ی خود اشان آشنا شدند و پی به عقب ماندگی خود بردند. اما اين عقب ماندگی را از چشم کليسا ديدند و به پای دين و خدا نوشتند. «دولت‌شهر»ها در ايتاليای امروزی پيدا شدند و ترجمه ی آثار مسلمانان از عربی به لاتين، همراه با اختراع دستگاه چاپ، موجی از احساس ضرورت بازگشت به روزگار طلايی روم و يونان را دامن زد و به همين روی، اين دوره بعدها به فرانسوی «رنسانس» ناميده شد. رنسانس که در آغاز، جنبشی ادبی-هنری، بر پايه ی انسان‌گرايی بود، لختی نگذشت كه در انسان‌مداری فروغلطيد و به روزگار تجدد رسيد و خدايان، کم‌کم‌ از جهان‌ رخت‌ بربستند و علم‌پرستی، مذهبِ‌ انسان‌ متجدد شد.

در سوی ديگر اروپا نيز، غوغای ديگری بر پا شد. ارباب کليسا پيوسته از زهد و پرهيز و روی گرداندن از دنيا سخن می‌راندند و در مقابل، به ملکوت و نجات و سعادت اخروی فرامی‌خواندند و اين در حالی بود که خود، در منجلاب انواع دنيازدگی و مال‌پرستی و شهوت‌رانی گرفتار بودند. اين‌چنين بود که بسياری از کشيشان راستين و پارسا نيز آماج بدبينی و نفرت شدند. پس ايشان خود پيش‌گام اعتراض‌های صريح به تشکيلات پاپ شدند. مارتين لوتر يکی از همين کشيشان بود که با قاطعيت تمام و پی‌گيری مدام، به فاسد شدن کليسا و نهادهای مرتبط با آن انتقاد كرد و توانست بسياری- از جمله برخی کانون‌های قدرت- را با خود همراه كند. او تا آن جا پيش رفت که اعلام كرد: «رستگاری برای کسانی دست يافتنی است که از حكومت پاپ سر بپيچند.» اين ادعای لوتر شعله‌ای بود که با توجه به آمادگی همگانی اروپاييان برای نفی قدرت مطلق کليسا، به زودی آتشی عظيم در خيمه‌گاه مسيحيت حاکم انداخت و جامعه ی مسيحی را به دو اردوگاه آشتی‌ناپذير تبديل كرد.

باری موج گسترش انديشه‌های نو در اروپا، با آتش نهضت اصلاح دين درآميخت، اگرچه در ريشه‌ها با هم در تعارض بودند. آب، آتش را هم‌چو نفت، مدد شد تا روزگاری از مادر زمان زاده شود که سپس‌تر «دروه ی تجدد» ناميدند اش. اما انسان متجدد اروپايی، گويی از ميوه ی درخت ممنوع خورده بود، به جای شراب معرفت و می ناب حقيقت که ديگر بار هبوط کرد.

در بيد مجنون هم يوسف، چشم به ظواهر دنيای رنگ‌ها می‌گشايد و نه يک دل، صد دل عاشق آن می‌شود و گوهر معرفت نخستين اش را از کف می‌دهد. او که پيش از اين، مثنوی مولانا را نمی‌خواند، که حس می‌کرد- و دست سودن اش بر خطوط بريل و حس کردن کلمه‌ها، نشانه‌ای از اين حس کردن بود- کم‌کم می‌آموزد که مثنوی و حافظ را بخواند و مانند ديگر اهالی اين دنيا، بخواند و بگذرد. پس هر چه می‌خواند او را معرفتی حاصل نمی‌شود. چشمان بينای اش او را چشم‌چرانی بی‌بصيرت و بی‌معرفت می‌کند که عهد الست‌وار اش را با همسر اش فراموش کرده و در من‌يزيدِ عشق، از اين جا رانده و از آن جا مانده می‌ماند. يوسف غزل‌های حافظ را تکرار می‌کند که:
به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دين ام
بيا که از چشم بيمار ات هزاران درد برچينم...
و از چشمان سيه، مراد اش چشمان «پری» دختردايی زيباروی اش است که در گلوی اش گير کرده. و اين، باز از ويژگی‌های دنيای متجدد است که شعر حافظ، کارکردی چنين بيابد. يوسف در جای ديگری از فيلم، بانگ بر مادر می‌زند که ديگر به کسی نياز ندارد و می‌خواهد زندگی اش را آن طور که دوست دارد بسازد. از اين که مورد ترحم ديگران قرار گيرد آزرده خاطر است. او ديگر ولايت کسی را نمی‌پذيرد چراکه خود می‌بيند و مانند ديگرانی که می‌بينند، می‌تواند خود برای خود تصميم بگيرد.

سنت و مولانا- که نماد سنت است- نيز چيزی برای تفنن است و تنها اوقات فراغت را پر می‌کند تا اهالی روزگار تجدد دمی بياسايند از حجاب جسمانی زندگی ماشينی و تاب و توانی فراهم کنند برای ادامه ی آن چه بدان خو کرده اند! نوازندگان گروه مولانا با آن سازهای سنتی، اگر رو در روی سنت نباشند، موافق آن نيستند و از ايشان برنمی‌آيد چندان پايبند قواعد آن باشند.

مثنوی معنوی در فضای کاملن زدوده از معنويت و قداست غرب و در مرکز آن، آمريکا، پرشمارگان و پرفروش و پرخريدار می‌شود. هر گاه که اين خبر را می‌شنيدم، انديشناک می‌شدم که چرا؟ مگر آمريکايی‌ها از سخنان اين عارف پريشان‌گو چه می‌فهمند؟ تا چندی پيش که گفتگوی خبرنگار سايتی را خواندم با «ويليام چيتيک»، ايران شناس برجسته. او در پاسخ خبرنگار که به قرار گرفتن مثنوی معنوی، در صدر کتاب‌های پرفروش آمريکا اشاره کرده بود، گفت: «اشعاری كه از مولانا در آمريكا ترجمه می‌شود، با اشعار فارسی او متفاوت است. آن‌چه مربوط به افكار و آموزه‌های معنوی است در ترجمه‌ها حذف و آن‌چه در باره ی عشق و شراب و گل و بلبل است ترجمه می‌شود!» آری، بازارِ چنين سنتی، در دل دنيای متجدد نيز همواره گرم است و فروشندگان و خريداران اش، سال‌های سال، کام دل هم بر خواهند آورند.

داستان بيد مجنون، از آن رو که يوسف پس از سرکشی اش گرفتار رنج و عذاب می‌شود و سرانجام بازمی‌گردد، به داستان «پرومته» می‌ماند. پرومته در اسطوره‌های يونانی، يکی از تيتان‌ها بود و ايزد آتش و مظهر نبوغ انسانی، خدايی عصيان‌گر، که آتش را از کوه المپ- کاخ زئوس، خدای خدايان- ربود و به انسان هديه داد. از همين رو زئوس، بر او خشمگين شد و پاندر را با صندوق‌چه‌ای انباشته از دردها و عيب‌ها، نزد پرومته فرستاد، ولی او قصد زئوس را دريافت. پس زئوس او را به بند کشيد و به صخره‌ای سنگی از کوه قفقاز بدوخت و او را به عذابی جاودان محکوم کرد و کرکسی را فرمود که هر صبح از گوشت تن پرومته بخورد تا خدای عاصی بميرد و صبح فردای اش باززاده شود. پس از رنج‌های بسيار، پرومته بدست هراکلس- که کرکس را کشت- آزاد شد و زئوس او را بخشود. آتشی که او به انسان داد همان زيرکی و دانايی است. در نوشته‌های سنت‌گرايان، انسان متجدد و سرکشی و نافرمانی اش از عالم بالا، به پرومته و داستان اش تشبيه می‌شود و اشاره به پرومته نيز از همين رو بود.

انسان متجدد در پی خواجگی کون و مکان بود، بی آن که آن را در بندگی کسی فراتر از خود ببيند. انسان و عقل استدلالی و خرد جمعی، همه ی آن چيزی بود که او برای ساختن کاخ تجدد به آن نياز داشت. پس کمر به زدودن نشانه‌های قداست از دانش و شناخت بست، تا آن‌چه می‌ماند، علمی باشد پيراسته از افسانه و افسون. «علم جديد» در سودای دست يافتن به قطعيت و عينيت در مقام شناخت، همه ی روحانيت و قدسيت عقل و انديشه را به پای نوعی استدلال‌گرايی قربانی کرد. اما شگفتا که همان قطعيت و عينيتی که علم جديد، خود را خزانه‌دار اش می‌دانست، پس از اندکی کالای نايابی شد در آشفته بازار شکاکيت و نسبی‌گرايی. پس سازشی بر سر آن آرمان صورت گرفت تا امروز بهره ی ما از حقيقت، تا «نوعی نزديکی به حقيقت» و يا «گمان غالب» فروکاسته شود.

آدم آن گاه که از ميوه ی درخت نيک و بد چشيد، اشيا را به صورت بيرونی شده و به حالت غيريت ديد و ديدن دوگانگی، او را به شناختِ نخستين اش نابينا کرد. اين جا است که رازی از رازهای دعای پيامبر- صلوات الله عليه و آله- رخ می‌نمايد که: «الهي أرني الأشياء ما هي»

در ادامه ی فيلم، يوسف به تقدير، دوباره بينايی اش را از دست می‌دهد تا فرصت يابد و متوجه فقر ذاتی اش شود و در پايان، پس از آن که مجنون‌وار خيابان‌ها را پيموده و در حالی که چون بيد می‌لرزد، از خدا می‌خواهد که او را فرصتی دوباره برای زندگی دهد.

شايد چندان مربوط به موضوع نباشد، اما چيزی که در باره ی بيد مجنون نمی‌توان از آن گذشت، بازی روان و تاثيرگذار بازيگران اين فيلم، به ويژه، پرويز پرستويی است. از مجيدی تا کنون فيلم‌هايی با حضور نابازيگران ديده بوديم. اما مجيدی نشان داد که جدّن فيلم‌ساز چيره‌دستی است و از پس اداره و بازی گرفتن از بازيگران نام‌آشنا هم بر می‌آيد. بيد مجنون، هم بدون حضور بازيگران خبره اش، چيزی جز اين می‌شد.


بازنشر يا نقل قول از مطالب اين سايت، با اجازه و ذکر منبع، يا بدون اين کارها، مايه ی مسرت ما است.