|
|
|
قرار به نوشتن ندارم. گفته اند که نامهای بنويسيم به شما. اما نمیدانم بايد بنويسم يا نه. که حرفی نيست برای گفتن و نوشتن. برای آه کشيدن چرا! هر چه هست شما بهتر میدانيد که گاه، رازهای نهان ام، به اشاره ی شما بر من هويدا میشود. نيز، عبد را موقوف روز و ماه بودن، برای سخن گفتن با مولا، چندان شايسته نيست. آنان که در خيل ات به از ما اند، پيوسته همين فريضه میگزارند. ماه و خورشيد نيز همين آينه میگردانند. نيک به ياد دارم که پس از هشت سال جنگ، چگونه پس از هر رويدادی، نخستين واکنشی که به ذهن برخی میرسيد، مقابله به مثل بود و چندين بار، کشور تا آستانه ی درگيری ديگری پيش رفت. کشته شدن حاجيان ايرانی در حج سال 66، کشته شدن ديپلماتها و خبرنگار ايرانی در مزارشريف، و رويدادهايی از اين دست، هر بار که رخ میداد، عدهای را بیدرنگ، سودای جنگ و جبهه و جهاد در سر میانداخت.
يوسف، شخصيت اصلی فيلم، نابينا است. پس چشم به ظواهر دنيای رنگها میگشايد و نه يک دل، صد دل عاشق آن میشود و گوهر معرفت نخستين اش را از کف میدهد. کمکم میآموزد که مثنوی و حافظ را بخواند و مانند ديگر اهالی اين دنيا، بخواند و بگذرد. يوسف در جای ديگری از فيلم، بانگ بر مادر میزند که ديگر به کسی نياز ندارد و میخواهد زندگی اش را آن طور که دوست دارد بسازد. «طلوع ماه» برنامهای بود که سهشنبهها، نزديک نيمه شب، از شبکه ی يک، پخش میشد. در اين برنامه از نخبگان و سرآمدان دانش و فرهنگ و هنر اين مرز و بوم دعوت میشد و آثار اشان شناسانده و مجری برنامه، با ايشان به گفتگو مینشست. يکی از مهمانان اين برنامه «دکتر حداد عادل» بود. آن روزها دکتر حداد، مسئوليت چندانی در مجلس نداشت و به عنوان استاد فلسفه و رييس فرهنگستان، در اين برنامه حضور يافته بود. حداد آن شب، تاکيد کرد که «کشلقمه»، «سيمدنگ» يا برساختههايی از اين دست، کار فرهنگستان نيست و به دروغ، به آن بسته شده. حتا گفت: واژهگزينی و معادليابی در هر رشته، به حلقههايی از استادان همان رشته سپرده شده که وظيفه ی فرهنگستان، چيزی فراتر از اين است. |